آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای
خوشبختی خودت دعا کنی؟
سهراب سپهری
آغوش باورم پر از بوسه های احساس است...
خوش تراش و تازه....
برای عشق جاودانه ات ، قلبم را پیشکش می کنم.
حال...
چشمان خورشید وار تو ، تندیس وجود سرشار از مهرت..امسال نیز سهم مهمانی پاییز
بهشتی ام می شود.
به یک سکوت دو هزار و پانصد ساله احتیاج دارم.
باید خودم را از این طوفان بیرون بکشم....
این روز ها در قامت دختری قدم می زنم که زیاد دوستش ندارم...
می خواهم نت حرفهایم را متفاوت کنم.....از جنس ضد گلوله افکار کوته نگرانه ی مردمان این زمانه...
می خواهم متفاوت باشم.....
جدا از دورنگی ها !!!
برایت یک بغل گندم, دلی خشنود از مردم
برایت یک بغل مریم, که مست می شود هردم
برایت قدرت آرش , که دشمن را زنی آتش
برایت سفره ای آماده , حلال و پاک و آماده
برایت یک غزل احساس
دوبیتی های عطر یاس
برایت هر چه خوبی هاست
صمیمانه دعا کردم.
و آنگاه که تو را در بیابان لاانتهای چشمانم یافتم
دانستم چه در ذهن و چه بر زبان داری
دست های سردت را بر دست هایم نهادی
و لب های زهرآگینت را تکان دادی
پهنای صورتم در تب اشک می سوخت
که چشم هایت ندا دادند
فراموشم کن.
شب بود ...
غمی تازه نفس
غمی سراسر تاریکی و وهم
در ابتذال لحظه ها
به سراغ فروزان چشمانم می رود
شکوفه ای باز می شود
و ناگاه شبنمی از سایه بان چشمانم
گونه هایم را بسان دفتری, تر می کند.....
سیبی را نصف کردم
در نصف آن خود را دیدم
نیم دیگر شاید آینه بود, ولی نه
نیم دیگر که سرختر از من بود
تو بودی
فریاد را از انزوای حنجره, جاری می سازم
لب هایم را از هم وا می نهم
روحم را در جاری اصوات, روان می سازم
وجودم را از چشم هایم فرا می خوانم
پاهایم را در خاک حک می نمایم
دست هایم را به آغوش لب هایم می سپارم
سایه ام را به کمک می طلبم
سکوت سهمگین را در خود فرو میریزم
تا فریاد کنم
دوستت دارم
آنگاه که درباره تو می نویسم, با پریشانی دلنگران دواتم هستم...
آن دم که از تو می گویم..
می بینم که مرکب به دریا بدل می شود
و انگشتانم به رنگین کمان ..
خودم را در غیابت از خاطرات بودنت آزاد می کنم...
گرچه نبودنت سخت است اما خیال هوایت هم برایم عالمی ست...
چه قرار عجیبی است بین امواج و ساحل...
ساحل روی ماسه می نویسد
امواج نوشته را پاک می کند...!
