خاطرات غم

شب بود ...

غمی تازه نفس

غمی سراسر تاریکی و وهم

در ابتذال لحظه ها

به سراغ فروزان چشمانم می رود

شکوفه ای باز می شود

و ناگاه شبنمی از سایه بان چشمانم

گونه هایم را بسان دفتری, تر می کند.....

/ 2 نظر / 14 بازدید
پارسا

سلام دوست عزیز.... اول ازت خیلی تشکر میکنم که متن به اون زیبایی رو برام نوشتی واقعا برام خیلی ارزش داشت... و خوشحالم که از نوشته هام خوشت میاد... نوشته ای که برای آپت انتخاب کردی خیلی عالیه.... شب بود غمی تازه نفس غمی سراسر تاریکی و وهم ............ واقعا زیبا بود.... تشکر از محبتت[قلب][گل]