فراموشم کن

و آنگاه که تو را در بیابان لاانتهای چشمانم یافتم

دانستم چه در ذهن و چه بر زبان داری

دست های سردت را بر دست هایم نهادی

و لب های زهرآگینت را تکان دادی

پهنای صورتم در تب اشک می سوخت

که چشم هایت ندا دادند

                                  فراموشم کن.

/ 5 نظر / 17 بازدید
پارسا

سلام دوست عزیز... اول تشکر می کنم به خاطر شعر های زیبایی که برام کامنت گذاشتی بعد هم باید بگم نوشته ی زیبایی رو توی وبت گذاشتی... خیلی زیبا بود.... پر از احساس بود درسته غمگین بود ولی عالی بود... تشکر از حضورت[قلب][گل]

سایه سپید

سلام. با اینکه چندخط بیشتر نبود اما پر از حرفایی بود که ماه هاست چشمام دارن فریادشون می کنن.

سایه سپید

سلام. با اینکه چندخط بیشتر نبود اما پر از حرفایی بود که ماه هاست چشمام دارن فریادشون می کنن.

پارسا

جمع کرد آنگاه اقیانوس‌ها را در غدیر ریخت موج التهابی در دل آن آبگیر آبگیر آیینه‌ای شد از جهان در اهتزاز موج، پشت موج بالا رفت با دست امیر سلام دوست عزیز.... عید غذیر رو بهت تبریک میگم... ممنونم از شعر زیبایی که برام نوشتی....[قلب][گل]

داود

خیی وبلاگ قشنگی بود موفق باشی . به وبلاگ من هم سر بزن